حكيم ابوالقاسم فردوسى

709

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بران روى دژ بر ستاره بزد * چو پيدا شد از هر درى نيك و بد بزد بر در دژ دو دار بلند * فرو هشت از دار پيچان كمند سر اندر يمان نگونسار كرد * برادرش را نيز بر دار كرد سپاهى برون كرد بر هر سوى * بجايى كه آمد نشان گوى بفرمود تا آتش اندر زدند * همه شهر توران بهم بر زدند بجايى دگر نامدارى نماند * بچين و بتوران سوارى نماند تو گفتى كه ابرى بر آمد سياه * بباريد آتش بران رزمگاه جهانجوى چون كار زان گونه ديد * سران را بياورد و مى در كشيد [ نامه نوشتن اسفنديار به گشتاسپ و پاسخ او ] دبير جهان ديده را پيش خواند * ازان چاره و جنگ چندى براند بر تخت بنشست فرّخ دبير * قلم خواست و قرطاس و مشك و عبير نخستين كه نوك قلم شد سياه * گرفت آفرين بر خداوند ماه خداوند كيوان و ناهيد و هور * خداوند پيل و خداوند مور خداوند پيروزى و فرّهى * خداوند ديهيم و شاهنشهى خداوند جان و خداوند راى * خداوند نيكى ده و رهنماى ازو جاودان كام گشتاسپ شاد * بمينو همه ياد لهراسپ باد رسيدم براهى بتوران زمين * كه هرگز نخوانم برو آفرين اگر بر گشايم سراسر سخن * سر مرد نو گردد از غم كهن چو دستور باشد مرا شهريار * بخوانم برو نامهء كارزار بديدار او شاد و خرّم شوم * ازين رنج ديرينه بىغم شوم و زان چاره‌هايى كه من ساختم * كه تا دل ز كينه بپرداختم برويين دژ ارجاسپ و كهرم نماند * جز از مويه و درد و ماتم نماند كسى را ندادم بجان زينهار * گيا در بيابان سر آورد بار همى مغز مردم خورد شير و گرگ * جز از دل نجويد پلنگ سترگ فلك روشن از تاج گشتاسپ باد * زمين گلشن شاه لهراسپ باد چو برنامه بر مهر اسفنديار * نهادند و جستند چندى سوار هيونان كفك افگن و تيز رو * بايران فرستاد سالار نو بماند از پى پاسخ نامه را * بكشت آتش مرد بد كامه را بسى بر نيامد كه پاسخ رسيد * يكى نامه بُد بند بَد را كليد سر پاسخ نامه بود از نخست * كه پاينده باد آنك نيكى بجست خرد يافته مرد يزدان شناس * بنيكى ز يزدان شناسد سپاس دگر گفت كز دادگر يك خداى * بخواهيم كو باشدت رهنماى درختى بكشتم بباغ بهشت * كزان بارورتر فريدون نكشت برش سرخ ياقوت و زر آمدست * همه برگ او زيب و فر آمدست بماناد تا جاودان اين درخت * ترا باد شادان دل و نيك بخت يكى آنك گفتى كه كين نيا * بجستم پر از چاره و كيميا دگر آنك گفتى ز خون ريختن * بتنها برزم اندر آويختن